پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

برف

باقلوای مامان امروز صبح (17 اسفند ) که بیدار شدم دیدم کلی برف اومده و همه جا سفید شده تا بیدار شدی بردمت جلوی پنجره تا بیرونو ببینی ولی سفیدی برفا چشمای نازتو میزد و نمیتونستی ببینی خیلی بانمک شده بود و از همه بهتر اینکه به خاطر برف بابا رضا هم نرفت سر کار .  سر ظهر تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان جونی اینا تا تو هم برفرو ببینی آخه چنذ باری که امسال برف اومد جور نشد ببرمت و ببینی . اولش با تعجب به همه جا نگاه میکردی و کم کم خوشت اومده بود و میخندیدی نفسم . ولی چون خیلی سرد بود زودی رفتیم توی خونه . اینم از اولین تجربه برف دیدنت . فدای این دستای کوچولوت بشم عشق کوچولوی من     ...
18 اسفند 1391

بردمت حمام

دختر قشنگم دیشب(91/12/7) رفتیم بیرون خرید و کلی بیرون نا آرومی کردی چون خوابت میومد توی پاساژ هم با جیغات و گریه های وحشتناکت همه متوجهمون شده بودن خلاصه ما هم برگشتیم تو ماشینو تا بابا رضا استارت زد خوابیدی اونم چه خوابی 3 ساعت کامل خوابیدی به همین خاطر منو بابایی جدا جدا میرفتیم خرید و یکیمون تو ماشین پیشت میموند . برگشتیم خونه بیدار شده بودی سرحال و بازی میخواستی ما هم که خسته . منم دلمو زدم به دریا و بردمت حموم . از اون چیزی که فکرشو میکردم راحت تر بود و کلی به جفتمون خوش گذشت . بعد که لباس پوشوندمت نیم ساعت بعد لالا کردی نفسم .                 ...
9 اسفند 1391

ولنتاین یا سپندارمذگان

روز 29 بهمن خیلی هول هولکی ی شام خوشمزه که بابا رضا عاشقشه درست کردم و کمی هم خونرو تزیین کردم و لباس قرمز تنت کردم و خودمم قرمز پوشیدم و یه جشن کوچولو گرفتیم و کلی بابا رضارو سوپرایز کردیم بنده خدا از در که اومد تو دید چراغا خاموشه شکه ششده بود و بعد که یهو من چراغارو روشن کردم تو هم ی جیغ خیلی بامزه کشیدی انگار متوجه شده بودی چه خبره . شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 26 بهمن(valentine) به 29 بهمن باستانی ما ایرانیان منتقل کنیم . ولی  در کل عشق به همسر و فرزند عشق به زندگی عشق به روزهای گذشته عشق به روزهای آتی آدم عاشق به دنبال روزی میگردد که عشق خود را به نمایش بگذارد مهم نیست که ا...
6 اسفند 1391

7 ماهگی

فرشته کوچولوی من  عزیزم 28 بهمن رفتیم برای چکاپ . این ماه کمی زودتر بردمت . دکتر گفت میتونم بهت موز و سیب هم بدم و به سوپتم چند روز در میون باید ی سبزی اضافه کنم . وزنتم بود 7100 . قدتم 73 .دکترت میگه وزنت خوبه ولی من دلم میخواست وزنت بیشتر بشه ولی سلامتیت برام از همه چیز مهمتره .  این روزها خیلی شیرین شدی بعضی وقا دلم میخوادقورتت بدم . وقتی من و بابا رضا جوری میایم سمتت که میفهی میخوایم ماچت کنیم و بچلونیمت با صدای بلند میخندی و چشمای نازت برق میزنن . اگه نشسته باشی خودتو پرت میکنی جلو که خیلی خطرناکه و اگه سینه خیز باشی خودتو  با زور میبری جلو تا ازمون فرار کنی وقتی بهت میرسیم آنچنان میخندی که تمام لثه هات می...
6 اسفند 1391

مسابقه *من وبلاگم رو دوست دارم *

من از طرف دوست خوبم سمیرا جون مامان پرنیان جون به این مسابقه دعوت شدم و ازش ممنونم .  هدف از ساخت وبلاگ و اینکه چرا وبلاگم رو دوست دارم  :   من تقریبا دیر با نی نی وبلاگ و نی نی سایت آشنا شدم . ولی یک روز داشتم توی نت دنبال فوق تخصص نوزادان در کرج میگشتم ناخودآگاه سر از نی نی سایت در آوردم و سریع تصمیم به ساخت وبلاگ گرفتم تا لحظه های شیرین بزرگ شدن جگر گوشه ام رو اینجا براش ثبت کنم تا وقتی بزرگ شد با خوندنش لذت ببره و لبخند روی لبای نازش بشینه و منم با دیدنش لذت ببرم . البته یک چیز مهم دیگه اینکه کلی دوستای خوب برای خودم وبرای بعدهای دختر گلم پیدا کردم که تا الان کلی از تجربیات خوبشون استفاده کردم . وبلاگ...
25 بهمن 1391

اولین مسافرت

بهترینم روز چهارشنبه 18 بهمن به اولین سفرت رفتی عزیزم .به همراه مامان و بابا ومامان جون و بابا جون .  رفتیم سمنان پیش مامانی و بابایی (مامان و بابای بابا ) . عمه الهام و خاله ندا هم اونجا زندگی میکنن . توی راه 2 ساعت اول رو تخت خوابیدی ولی 1 ساعت بعدی رو کلا گریه کردی و خیلی کلافه شده بودی و اذیت شدی جاتو کثیف کرده بودی . گرمتم بود . تاریکم بود حق داشتی .وقتی هم که رسیدیم اولش غریبی میکردی و از بقلم تکون نمیخوردی و منو محکم نگه داشته بودی فدای دستای کوچولوت بشم من . ولی بعد از نیم ساعت دیگه بقل همه میرفتی و خوشحال بودی از اینکه دورو ورت شلوغه . شب هم زود گرفتی خوابیدی . فقط شب اول ی حشره ی بد جنس اومده 4 جای دستترو ...
24 بهمن 1391

اولین تولد

خوشگلکم روز پنجشنبه 12 بهمن به اولین تولد دعوت شدی .( تولد نوه ی دوست مامان جون).اولش من نمیخواستم بریم و میگفتم تو اونجا اذیت میشی ولی به اصرار مامان جون رفتیم . و چقدر خوب شد رفتیم بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم خیلی خوشت اومده بود و به رقص نورها که روی دیوار افتاده بود نگاه میکردی و از خوشحالی جیغ میزدی و پا میکوبیدی . فقط اولش که وارد شدیم چون شلوغ بود و دوست مامان جون تا رفتیم تو تورو ازم گرفت کمی غریبی کردی و گریه کردی ولی بعدش که بردمت توی اتاق لباساتو عوض کنم آروم شدی و تا آخر شب کلی بهمون خوش گذشت و تو هم اصلا اذیت نکردی کوچولوی دوست داشتنی من . (فقط قبل از شام هم ی کار خرابی حسابی کردی و دلی از عزا در آوردی که با کمک باب...
15 بهمن 1391